تبليغاتX
تنها در دنیا

تنها در دنیا

Tears in my alone time

راز

چرا باید انسان راز دیگران را فاش بکند و باعث ناراحتی بشود؟ چرا باید سخن چینی کرد تا چند نفر را به جان هم انداخت؟ چرا باید برای کسانی که دور و برمان هستند مشکل سازی بکنیم و انها را از خودمان برنجانیم؟

اینها تعداد دیگری از هزاران سوالی هستند که هنوز برایشان جوابی پیدا نکرده ام و هنوز هم به دنبال جوابهایشان میگردم. تا چه وقت این سوالها بی پاسخ میمانند نمیدانم و چقدر باید انها را تحمل کنم.

در زندگیم این همه راز را برای دیگران نگه داشته ام و حتی برای یک بار به زهنم خطور نکرد که انها را فاش بکنم و باعث مشکل شوم. اما کسی نبوده که یکی از رازهای من را فاش نکرده باشد. با هر کسی درد دل کردم در کمتر از 24 ساعت تمام مشکلات من را برای دیگران باز گو کرده است. واقعا به جایی رسیده ام که حالا دیگر به خودم هم اعتماد ندارم و از خودم بدم میاد که به این سادگی به دیگران اعتماد میکنم و همه چیز را برای انها تعریف میکنم.

با چشمانی گریان و دلی پر از خون مثل همیشه فریاد میزنم لعنت به تو زندگی. 

 


نوشته شده توسط aloneboy در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 21:30 | لینک ثابت |

باز غم است که صدایم میکند.

مثل همیشه صدایی که در گوشم می پیچید و من را فرا میخواند. دوباره غم و غصه بود که امده بود تا دوباره بغلم کند و مثل همیشه با من باشد و با هم صحبت کنیم. میدانستم که میداند در دلم چه غمهایی دارم و پشتم بخاطر به کول کشیدنشان خم شده. با تمام قدرتم فریاد میزدم: کسی نیست به حرفهای من گوش کند اما چه افسوس که جز خودم  کسی صدایم را نمیشنید و من هم به ناچار میبایسد مثل همیشه حرفها را برای خودم بازگو میکردم و از دنیا گلایه میکردم. مثل همیشه سوالهایی که داشتم را بازگو میکردم: چرا به دنیا امده ام؟ میگویند خدا بنده هایش را دوست دارد پس چرا غم را افریده؟ چرا به حرفهای من گوش نمیکند؟ و....  .

اما باز هم کسی نبود که به سوالهای بی پایان من پاسخ دهد و بگوید که خدا کجاست و چرا صدای من رو نمیشنود و به کمکم نمیکند. چرا من با این سن کم باید این همه غم را به کول بکشم.

دلم میخواست که گریه کنم اما انگار گریه هم با من نبود و او هم صدای من را نمیشنید و نمیخواست که من را ببیند. نمیخواست که غمهایم را با خودش به بیرون حمل کند. مثل اینکه او هم با من قهر بود و از دیدن من خسته شده بود یا اشکام تمام شده بود از بس که گریه کرده بودم و سیلهای گریه را بیرون ریخته بودم.

نمیدانم چه اتفاقی باز برایم افتاده بود. فقط فهمیدم که یک غم دیگر به دیگر غمها اضافه شده و باید وزن بیشتری از غم را تحمل کنم.  

 

 


نوشته شده توسط aloneboy در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 23:50 | لینک ثابت |

دوباره زخم دل

وقتی بچه بودم همیشه به این جمله میخندیدم: زخمی که روی دل بزارند دارویی ندارد و خوب نمیشود و زخم روی بدن زود بهبود پیدا میکند. همیشه به خودم میگفتم یعنی چی. چگونه امکانش هست که روی دل آدم زخم گذاشت و زنده بماند؟

بعضی اوقا هم از شنیدن چیزهای دیگری مانند دلم را شکستی. باز هم همین سوال برام به وجود میامد که دل شکستنی است؟ میگفتم که این آدم بزرگها چرا این طوری حرف میزنند. چرا حرفهایی را نمیزنند که واقعیت دارند؟ همیشه فکر میکردم که من هم که بزرگ شدم باید این حرفها را بزنم؟ باید چطوری از این کلمات استفاده کنم؟ کی و کجا باید استفاده کنم؟ اصلا چرا باید استفاده کنم؟ مگر لزومی دارد که من این چیزها را بگم؟

اما حالا وقتی به بدنم نگاه میکنم میبینم که زخمهای روی بدنم خوب شدن ولی وقتی به دلم نگاه میکنم میبینم که هنوز بعد از این همه سال زخمها تازه و دست نخورده باقی مانده اند. میبینم که زخمها دلم رو شکسته و پاره پاره کرده اند و فاصله بین تیکه ها افتاده. حالا میفهمم که این بزرگترها از چه چیزی حرف میزدند.

در یکی از بدترین خاطراتم کسی را که بسیار دوست داشتم و احترام زیادی براش میزاشتم حرفی را زد که هنوز هم نمیتوانم باور کنم. بعد از این همه شوخیهایی که با من میکرد و حرفهای خنده داری که میگفت و من میخندیدم انتظار نداشتم که این حرف را از زبان او بشنوم. این خاطر اینطوری روی دلم نقش بست: شب بود نشسته بودیم پای مسابقه تک زنگ که از ماهواره پخش میشد. چون خطی برای ایران آزاد نبود باید از ایران ایمیل میفرستادند با شماره تلفن منزل که من این کار را کردم و آن شب با اینکه میدانستم که خودم نمیتوانم در این مسابقه شرکت بکنم اما به شوخی حرفهایی از قبیل: ایمیل خودم بوده و کارت رو با پول خودم خریدم و... میزدم که ناگهان عمویم چند بار ازم پرسید که با پول خودت خریدی منم در جواب میگفتم بله اما تنها جمله ای را که انتظارش را نداشتم شنیدم: مگر خودت کارگری کردی که با پول خودت این کارت را خریدی. من هم بعد از این کلمات ساکت شدم و بدن بشدت از گرمی به سردی رفت. احساس کردم که هزار لیتر اب سرد روی سرم ریختن. چند شب فقط گریه میکردم و به تنها دوست اوقات تنهاییم سیگار پناه بردم و میگفتم که چطور این اتفاق افتاد. بعد از آن شب من بیشتر از همیشه از این زندگی خسته شدم. از خودم و از تمام کسانی که دور وبرم بودند و وانمود میکردند که من را دوست دارند.

امیدوارم که دلهایتان مثل دل من نباشد و این اتفاقات برایتان رخ ندهد.


نوشته شده توسط aloneboy در سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت 17:48 | لینک ثابت |

اشک برای چه کسی بریزم؟

تصور کنید که چندین سال رو با تعدادی افراد در یک مکان زندگی میکنید. حاضر هستی که برای انها جان بدهی و بخاطر انها از همه چیز خودت چشم پوشی بکنی. حاضری همه چیزت را بدهی اما به انها اسیبی نرسد. بخاطر انها حتی حقیقت را نمیگویی و بر ضد خودت شهادت میدهی تا انها اسیب نبینند. کارهای بدشان را میبینی اما به کسی نمیگویی و وقتی انها به تو خیانت میکنند و یک راز کوچک را فاش میکنند تو حاضر نیستی ان زمان هم لب باز بکنی و کارهای انها را بگویی. بخاطرشون کتک میخوری، حرفهای زشت میشنوی و هزاران چیز دیگر اما هنوز هم دوستشان داری و بیشتر از همیشه. عشقت به انها کم نمیشود حتی اگر باعث مرگ تو بشوند. هر چیزی که به تو بگویند بدون خواستن دلیل و بدون فکر کردن برایشان انجام میدهی حتی به قیمت از دست دادن اعتبار و شخصیتت. اما یک روز انها تو را تنها میگذارند و حتی پشت سرشان را هم نگاه نمیکنند در حالی که تو در تنهایی شب برایشان اشک میریزی و غم دوریشان را به سختی تحمل میکنی و بدتر از همه چیز دیگر تو را نمیشناسند. اگر با تو کار داشته باشند بو سویت می ایند و در غیر این صورت همان ناشناس برایشان هستی.

حالا من از شما دوستان میخواهم که بگویید من باید چکار بکنم. چگونه انها را از یاد ببرم و برایشان اشک نریزم و هر شب را به یاد انها روز نکنم. اشکهایم را چگونه کنترل کنم.

کمکم کنید تا یکی از غمهایم را به فراموشی برسانم.

با تشکر     


نوشته شده توسط aloneboy در سه شنبه 28 اسفند1386 ساعت 23:1 | لینک ثابت |

توضیحات نویسنده

در این پست که اولین پست است کم مینویسم و کمی از حالات روحیم حرف میزنم.

پسر تنهایی هستم کسی را برای درد دل ندارم و تنها راهی که برایم باقی مانده بود ساختن وبلاگی برای گفتن همه حرفهای دلم بود.

 با وجود این که در یک خانواده بزرگ زندگی می کنم که از هیچ چیزی کم ندارم بلکه زیاد هم دارم اما احساس تنهایی میکنم و احساس میکنم که کسی رو ندارم و چیزی ندارم. همیشه بغض تو گلومه. بهترین و نزدیکترین کسی که دارم غم هست که همیشه و همه جا پا به پای من میاد.

 

امیدوارم که شما دوستان با نظرات خود کمی منو راهنمایی بکنید تا شاید بهتر بتونم که زندگیم رو ادامه بدم.  


نوشته شده توسط aloneboy در جمعه 24 اسفند1386 ساعت 17:35 | لینک ثابت |

درباره ی من


با سلام به همه دوستانی که به این وبلاگ میان و من رو سر افراز میکنند. لطفا نظر بدین و به من در پیشرفت کمک کنید.

آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
دانلود بازی و اهنگ
برورکس رپر امارات
دختر مشرقی
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

Copyright (C) 2007, http://tearsjust.blogfa.com. all right reserved.
Design by
Yas-Design